نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم :
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------
گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------
گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----
گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟-----
گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----
گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟------
گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر
حرفهاي ناتمام
باز چشمهايم باريد
باز دستهايم لرزيد
حرفهايم در عمق دلم جاماند
اما خاطراتت بيرون ريخت
روزهاي سخت بر من خنديدند و رفتند
شبهاي سرد ايستادند و نظاره كردند
و چه سخت بود شبهاي جدايي
وچه سخت بود لحظه هاي بي تو بودن
و غربت نمك زخمهايم
كاش تو را مي ديدم
در آن لحظه اي كه لب جوي مي نشستي
كاش تو را مي ديدم
در آن وقت كه ديدگانم خاموش نبود
آهسته تر مي گويم
كاش تو را مي بوسيدم
نميدانم چرا رفتی ...
نمیدانم چرا رفتی
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم ***
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟! ولی رفتی ... *** بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد *** و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
.
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط محمد | لينك ثابت
نمیدونم اینم یه درد و دله یا حقیقت ولی وقتی بیشتر به زندگی نگاه میکنم میبینم هم دردو دل هم حقیقت.وقتی نگام یه زندگی و فراز و نشیباش خیره میشه اینو از ته دلم فریاد میزنم کاش حداقل لحظه شکستن بی صدا بود کاش حداقل گریه اشکی نداشت تا وقتی میشکنی وقتی گریه میکنی کسی متوجه نشه و خلوت تنهاییتو به هم نزنه و تو به خاطر اینکه کسی متوجه نشه مجبور نشی درداتو اشکاتو پشت یه دروغ پنهون کنی و عشقتو عشقی که به بزرگیه یه کوهه انکار کنی. ولی افسوس که گریه لبریز اشک شکستن اونقدر پر سرو صداست که تا عرش خدا صداش میره. میدونم سخته میدونم ولی جز سوختن و ساختن کاری ازت برنمیاد .وقتی دردو دلت رو رو یه تیکه کاغذ مچاله شده بیان میکنی و از دردات واسه خودت میگی تا فقط خودت واسه خودت اشک بریزی میدونم دل قلمی که مینویسه به درد میاد آخه درد عشق درد کمی نیست شاید به زبون گفتنش آسون باشه ولی به دوش کشیدن این بار سخت تر از به دوش کشیدن دنیاست. قلمی که کارش نوشتن به این جملات وقتی میرسه وقتی از زبون تو مینویسه ((خدایا خدایا کجایی پس چرا نمیبینی منو)) قلم بغض میکنه قلمی که دلش از چوب سخته قلمی که درد رو حس نمیکنه از درد عشق میشکنه پس به دل اون عاشق چی میگذره. خدایا کی جواب این دلای شکسته رو میده کی خدایا کی؟
خیلی سخت آدم نتونه حرفای دلشو بیان کنه و خالی بشه بعضی وقتا آدم حرفاشو نمیتونه بگه و از گفتنش عاجز واسه همین روی به شعر میاره و درداشو از زبان شعر بیان میکنه. منم حرفای دلمو تو شعر بیان میکنم البته نا گفته نمونه این شعر من نیست چون من در حدی نیستم که بتونم همچین شعری بگم و کوچیکتر از این حرفام ولی تمام درد من تو این شعر خلاصه شده. من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره میرسه روزی که دیگه غعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 توسط مسعود | لينك ثابت
حکایت عشق
به نام سکاندار کشتی عشق روزی به روی سنگی نشسته بودم ناگهان پرنده ای پر زنان از روی سرم گذشت روی سنگی نشست و گفتا بنویس...گفتم از چه؟؟؟ گفت از عشق گفتم قلم ندارم گفت از استخوانت گفتم جوهر ندارم گفت از خونت گفتم کاغذ ندارم گفت از قلبت از استخوان قلمی. ازخون جوهری و ازقلب کاغذی نوشتم:به خدا دوستت دارم